چیست؟

کاش میگفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست؟

چگونه باور کنم

نبودنت را ندیدنت را؟

مگر میتوان بود وندید؟

مگر میتوان گذاشت وگذشت؟

مگر می توان احساس دل را سوزاند خشکاند؟

چه بی صدا رفتی

چه بی امید رها کردی

دل آرزو را

حرف را

از بلبلکهای باغ سراغت را گرفتم

خبری نداشتند

وخندیدند به حال زار من

که چگونه

از نیامدنت

نپرسیدنت

وخبر ندادنت

گرفته وناتوان است

آری

آنها نیز نفهمیدند چگونه سر کنم بی تو زندگی را؟

/ 24 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بغض گرفته

آخرین مصلوب! نبودن ! و نرفتن !‌بی صدا شکستن و ...تنها گم شدن در بطن زمانه و ... دردناک است ! و از همه دردناک تر ... رفتن از یاد همه بی هیچ...! مصلوب ابدی بر دار فراموشی!

حمید

سلام و عیدتان مبارک. بعد از مدتها سلام [گل][خداحافظ]

بغض گرفته

آخرین مصلوب! دیگر ...نمی گیری سراغی از ...!

نازبانو

مثل هميشه حرفي كه از دل مياد به دل ميشينه... زيبا و قابل تحسين بود از حضور گرمتون هم ممنون...

حميد

ممنونم از حضور شما عزيز بزرگوار....و بار ديگر زندگي را به تو هديه خواهند كرد نيلوفران باغ[گل][دست][خداحافظ]

بچه کلاغ

سلام داداش خوبم. چطوری؟ غمگین نبینمت! من همیشه به یادتم و برات دعا میکنم. مخصوصا تو این شبای عزیز. . و عاشق همیشه تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه ها... چاره ای نیست! دل گاهی باید بسوزه تا ققنوس جوانش بتونه متولد بشه. برقرار باشید . . . یا علی.

بغض گرفته

دوست داشتن را فریاد بزن و من نیز ...

باستان از بیستون

درود بر کیان عزیز غم زمانه را مخور که از این دست حادثه ها بیش از این ها می بینی... روزگار نامراد, غدار است و بی رحم... پس دل نباید داد به سردی دنیا که نتیجه ای ندارد جز درد و رنج... به امید دیدار... دلشاد باشی و پاینده...نازنین...بدرود

بغض گرفته

[گل][گل][گل]