سخنی درتنهایی

من چگونه میتوان عشق را درک کنم درحالی که از بیماری رنج میبرم ؟آیا من همیشه از واقعیت های زندگی دور خواهم بود؟

میدانم که بهار را دوست داشتم همانگونه که همه دوستانم را دوست دارم اما نه بهار را بیش از همه دوست داشتم ولی اینجا که من زندگی میکنم هوا مه آلود به نظر می آید

به نظر من عشق باید قوی تر ابیماری باشد حتما باید باشد .سرطان روح مرا مانند مه روی دریاچه در صبحهای زود احاطه کرده است دعا میکنم که قبل این که دیر شد آفتاب هرچه زودتر بتابد ومن بتوانم دوست داشتن ودوست داشته شدن را تجربه کنم.

اگر فرصت از دست برود چه خواهد شد؟آیا زمان به انتها خواهد رسید یا دچار تعغیر خواهد شد؟

احساس من درست مثل دختر کوچکی است که از بدوتولد با آن بوده ام ودوستش داشتم  واکنون با هم بزرگ شده ایم .ول او دیگر اینجا نیست می دانم که رابطه تنگاتنگ ما ناگسستنی است .من این دختر را از دست نداده ام او اینجا است ومن هم گم نشده ام اینجا درخانه خودم هستم خانه همینجاست وهمین لحظه است خانه هیچ جا خارج از من نیست من فقط میخواهم درخانه خودم باشم این تمام چیزی است که من میخواهم.

سرطان عشق را از من دزدید سرطان خود را از من ربود سرطان خاطرات واقعی را که به یاد آوردنش کاری دشوار شده از من دزدید.اگر به خاطر بیاورم باید درد از دست دادن بهارم را نیز بکشم

من بر این باورم که وقتی درمسیردردها گام برمیدارم به جایی وارد خواهم شد که عشقهای بزرگی را تجربه کرده ام به یاد خواهم اورد وهمچنین ادمهای واقعی را که میشناختم واز صمیم قلب دوستشان داشتم به خاطر خواهم اورد

من این توانایی را دارم که اجازه دهم دردها دور شوند وعشق ماندگارشود.من لحظه هایی را که با بهارم با هم داشتیم به یاد می اورم خنده ها آوای موسیقی دعاها اشک ها رقص ها به دور خودچرخیدن ها که با زیبایی مخلوط میشوند آنها با چیزی بسیار عمیق لبریز شده اند که نمیتوانم به قلم بیاورم.

من اعتقاد دارم که خداوند من را برای منظوری آفریده است .من رشد خواهم کرد.من به طور عمیق نفس خواهم کشید من طوری زندگی خواهم کرد که ارزشش را داشته باشد

فقط به این دلیل که دیگر نمیتوانم بهارم را ببینم یا او را در آغوش بگیرم  نمیتوان گفت که او واقعیت ندارد اوحقیقت دارد .من واقعی هستم من آنچه را که قبلا بوده از دست نداده ام فقط شکل آن تعغیر کرده است.

شاپرک حالت عوض کرده واز پیله خارج شده است .شاپرک آزاد شده است .کیان رها شده من هم رها شده ام واگربخواهم میتوانم آزاد باشم . عشق مرا آزاد خواهد کرد فقط برای امروز آرامش دارم.

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته مهر

سلام کسی که خواستار مهر روز افزون برای خود و دیگران است در حقیقت به آن مهر رسیده است ... زندگی چیزی نیست جز رسیدن به همین حقایق و هدف های متعالی ...

بغض گرفته

آخ که چه دل تنگم!

ششییوواا

به نظر من عشق یعنی: اگه معشوقت مرد توام نتونی زندگی کنی توام بمیری

محسن

سلام دوست عزیز از نظریه شما ممنون ما در تنهایی محکوم به فنایم اگه بیماری باهاش مبارزه کن منم این مشگل رو داشتم انسان می تواند با تعغیر نگرش خود زندگی خود را تعغیر دهد[گل] تبادل لینگ کنیم [خداحافظ]

رازچکاوک

از این که به بلاگم سر زدین و نظر دادین ممنونم . از نوشته ای که نوشتین خیلی خوشم اومد . غمگین شدم اما بعدش به خودم گفتم که حق با شماست . عضشق کارهای زیادی می تونه انجام بده . حتی زندگی جدید رو هم می تونه ببخشه . عشق من رو از مرگ به حیات برد . همیشه زخم هایی تو زندگی هستن که ماها فکر می کنیم مرهم ناپذیره .اما خیلی زیبا خدا دستشو می ذاره رو قلبتو و بعد میبینه که اون قلب مجروحت سالم شده .من این رو می گم عشق. یعنی در زخمی ترین لحظه ها هم دست خدا به سمت تو دراز باشه. یعنی هیچ وقت ترکت نکنه . هیچ وقت . و تنها از تو بخواد که اعتماد کنی بهش و باورش کنی. می دونی آقای محسن می گه:ما در تنهایی محکوم به فنایم اما من می گم ماها مفتخریم که زندگی کنیم . با همه سختی ها.هرچقدر هم که جسممون بیمار باشه. ماها محکوم بودیم اما حالا شادیم که تا ابد جاودانیم . خداوند همواره با شما باشه. راز چکاوک.

فرشته مهر

سلام . ممنون از حضورتان مشتاق مطالعه مطالب جدیدتان هستم ....

بهاره

سلام به شما اقا کیان .شما خوب هستی [لبخند]سخنی در تنهایی خیلی زیبا بود .[فرشته]موفق باشی

کبریا

چگونه باور کنم نبودنت را ندیدنت را؟ مگر میتوان بود وندید؟ مگر میتوان گذاشت وگذشت؟ مگر می توان احساس دل را سوزاند خشکاند؟ چه بی صدا رفتی چه بی امید رها کردی دل آرزو را حرف را از بلبلکهای باغ سراغت را گرفتم خبری نداشتند وخندیدند به حال زار من که چگونه از نیامدنت نپرسیدنت وخبر ندادنت گرفته وناتوان است آری آنها نیز نفهمیدند چگونه سر کنم بی تو زندگی را؟

کبریا

چگونه باور کنم نبودنت را ندیدنت را؟ مگر میتوان بود وندید؟ مگر میتوان گذاشت وگذشت؟ مگر می توان احساس دل را سوزاند خشکاند؟ چه بی صدا رفتی چه بی امید رها کردی دل آرزو را حرف را از بلبلکهای باغ سراغت را گرفتم خبری نداشتند وخندیدند به حال زار من که چگونه از نیامدنت نپرسیدنت وخبر ندادنت گرفته وناتوان است آری آنها نیز نفهمیدند چگونه سر کنم بی تو زندگی را؟

شاید وقتی دیگر

من شادمانه زیستن را انتخاب کرده ام ،آگاهانه نفس کشیدن را!... من در سفرم به سوی گذشته های دور ،افسوسی را با خود به ارمغان نیاورده ام... من دست تقدیر و روزگار را باور دارم.من ،تقدیرم؛را همانند نوع نگاهم به دنیا باور دارم… من اشتباهاتم را همانگونه که هست می پذیرم آنچه اشتباه است نگاه من است ، نه تقدیرم! من دیر زمانیست که نگاهم را شفافیت داده ام ... ...زمان قشنگترین مفهوم روزگار است..."